|
خودمونی و بارونی!
|
|
|
|
||||
|
شاید آن روز که سهراب نوشت زندگی باید کرد ...
خبر از دل پر درد گل یاس نداشت... باید این طور نوشت: هر گلی هم باشی چه گل پیچک و یاس زندگی اجباریست.. **************************************************************** دل تو اولین روز بهار... دل من آخرین جمعه سال... و چه دورند و نزدیک به هم... **************************************************************** گل اگر خار نداشت دل اگر بی غم بود اگر از بهر پرستو قفسی تنگ نبود زندگی عشق اسارت قهر آشتی همه بی معنا بود ********************************************************************* و چه زیباست :
ادامه مطلب
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 21:30 توسط بارونی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
......................
................................................
یه آسمون از گلهای یاس و میخک/یه دریا عشق و اشتیاق و پولک میخاد بگه ماه رمضان مبارک.....
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 18:47 توسط بارونی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
ساطع شدن نور و آمدن ملائکه به زمین
مرویست: هنگامی که حضرت مهدی (عج) متولد گردید نوری از آن حضرت ساطع گردید و در آفاق آسمان پهن شد، و ملائکه ای بصورت پرندگان سفیدی از آسمان به پایین آمدند و بالهای خود را بر سر و روی و بدن آن حضرت می مالیدند و پرواز می کردند. آن گاه برای پروردگار خویش به سجده افتاد، سپس سرش را بلند نمود و فرمود: از ابی علی حسن مرویست که: من از کنیزکی شنیدم که او گفت: «مرا به عنوان هدیه به خدمت حضرت امام حسن عسکری ع آورده بودند و ان زمانی که حضرت صاحب الزمان ع به دنیا آمد من حاضر بودم، ناگهان نوری دیدم را که از جمال او روشن شده و به افق آسمان پیوست و پرندگان سفیدی را دیدم که از آسمان به زیر می آمدند و پرهای خود را سر و روی و تمام اعضای مبارک او می مالیدند و بعد از آن به آسمان عروج می کردند. این احوال را به خدمت امام حسن عسکری ع عرض کردم، آن حضرت تبسمی کرد و فرمود: آن پرندگان، فرشتگان بودند که برای تهنیت و مبارک باد فرزند ارجمند من فرود آمده بودند و ایشان یاران او در آخر الزمان هستند.»
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 20:16 توسط بارونی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
آقا.جمعه ها مانند امواج دريا مي آيند و مي روند...
تند و سريع مي آيند و مي روند... با شوق و هيجان مي آيند و مي روند... و چه دست خالي مي آيند و مي روند... امواج صبرشان به سر آمده. امواج ديگر پاي آمدن ندارند... كي سوار بر يكي از اين امواج مي شوي و به ساحل انتظار ما قدم مي گذاري؟ آقا.امواج بيقرارند... آقا.جمعه ها بيقرارند...
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 19:14 توسط بارونی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
![]()
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 12:59 توسط بارونی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
![]() ![]() ![]()
یاد مان باشد اگر ترم گذشت مهر هست هنوز یادمان باشد اگر دور شدیم اس ام اس هست هنوز ------------------------------------------------------------------------------- ترم تمام شد حال من مانده ام و انتظار دقایق حال من مانده ام و انتظار نتایج من مانده ام و خاطره ها من مانده ام تنهای تنها ------------------------------------------------------------------------------- خوشا آنان که تابستان ترم دارند!! خوشا آنان که دانشگاه پلاسند!! خوشا آنان که دایم در کلاسند!! خوشا آنان که دور از دوستانند!!
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 14:31 توسط بارونی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
![]() ![]() ![]()
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 14:32 توسط بارونی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
انگار همین دیروز بود
انگار همین دیروز بود که باغبان پیری پیدا شد انگار هین دیروز بود که آن باغبان نهال نورسیده انقلاب را در دل ما کاشت باغبان پیر با عشق و محبت فراوان این نهال را پرورش داد باغبان پیر چه بامحبت بود باغبان پیر چه با صفا بود باغبان پیر چه با خدا بود باغبان پیر چقدر شجاع بود باغبان پیر چقدر با مردم بود باغبان پیر چقدر نترس بود باغبان پیر چقدر زود از بین ما رفت باغبان پیر چقدر زود نهال نورسیده را تنها گذاشت
حال ما مانده ایم و نهال نو رسیده حال ما مانده ایم و علفهای هرز حال ما مانده ایم و تبر های تیز حال ما مانده ایم و رد پای باغبان پیر
+
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 19:42 توسط بارونی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
بهار که آمد گلها شاداب شدند درختان زنده شدند
چهچهه بلبل و صدای جویباران را شنیدم رقص پروانه و رویش شکوفه را به نظاره نشستم بوی بهار را استشمام کردم ولی هنوز چشمهایم انتظار تو را می کشد گوشهایم صدای تو را می خواهد دلم هوای تو را می کند همه وجودم انتظار است بهار آمد ولی تو نیامدی بهار زیباست ولی تو زیباتری بهار مهربان است ولی تو مهربان تری بهار با سخاوت است ولی تو سخاوتمندتری بیا و دل مرده ما را زنده کن بیا و همه جا را پر از عطر وجودت کن بیا بیا که آمدنت بهار را رو سیاه می کند
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 11:30 توسط بارونی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
![]()
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 20:31 توسط بارونی
|
|
|||||
|
|||||